20081017
20080921
سوخت
ما که تمام اش را به تو پرداختیم زندگی
ولی بدان میدانم که تو وقت برای ما نمی گذاری
و بسوز که من برای کار کار میکنم
ولی بدان میدانم که تو وقت برای ما نمی گذاری
و بسوز که من برای کار کار میکنم
20080902
20080723
راحت باش
پیروان مسیح در کلیسا اعتراف می کنند
این روزها کمتر کلیسا می روند
اما هنوز اکراهی ندارند از گفتن آنچه درونشان را می خراشد
این روزها کمتر کلیسا می روند
اما هنوز اکراهی ندارند از گفتن آنچه درونشان را می خراشد
20080719
20080712
20080707
تغییرات
به خانه تازه رفته ایم
از دوران معلمی روزی چند بیش نمانده است
بچه ها خاطره می شوند
کار نه چندان تازه ام را کمابیش خوب مدیریت می کنم
گرچه به زودی باز کوچ می کنم
ایده ها و البته تلاش هایی برای کاری تازه دارم
هیجان زندگی در تغییر است
و شاید از این ره زندگی گاهی دل آزار می شود هر لحظه که بی حرکت بماند
از اوضاع شهر شلوغ بی زارم
از دوران معلمی روزی چند بیش نمانده است
بچه ها خاطره می شوند
کار نه چندان تازه ام را کمابیش خوب مدیریت می کنم
گرچه به زودی باز کوچ می کنم
ایده ها و البته تلاش هایی برای کاری تازه دارم
هیجان زندگی در تغییر است
و شاید از این ره زندگی گاهی دل آزار می شود هر لحظه که بی حرکت بماند
از اوضاع شهر شلوغ بی زارم
20080701
گردش وضعی
بدون زدودن کدورت ها پشیمانی از عمر رفته چه سود
همه ی با هم بودن و شادی و شعر و شب های بلند تابستان
چه زود می گذرد
20080526
20080524
دردسر همیشگی
آرزو دارم روزی را که دیگر به تلخی و کنایه گونه گی نیازی نداشته باشم
روزی را که بتوانم با همه در عین بی نیازی مهربان باشم
چون چنان روزی نمی رسد پس من از تلخی روزگار می گذرانم
خیلی دردناک شد اما منظورم این بود که
یا باید دنیایم را عوض کنم
یا باور بنیادین آدم های بهتر را پنهان کنم
روزی را که بتوانم با همه در عین بی نیازی مهربان باشم
چون چنان روزی نمی رسد پس من از تلخی روزگار می گذرانم
خیلی دردناک شد اما منظورم این بود که
یا باید دنیایم را عوض کنم
یا باور بنیادین آدم های بهتر را پنهان کنم
20080518
20080517
20080512
من فهمیدم
گرچه ما بی خبر بودیم اما؛
نو زاده ای را که هر روز پیر شود ،
فردایی نیست.
و این رسم مملکت داری است.
نو زاده ای را که هر روز پیر شود ،
فردایی نیست.
و این رسم مملکت داری است.
20080504
توهم
مدتی است که وقتی تماس می گیرم بابا خانه نیست. امشب که تماس بگیرم حتما باهاشون صحبت میکنم.آخر هفته ها باید کار دفتر رو کم کنم و برم خونه.بابا مدتیه میگه شاید با هم بیایم مهرود رو دوباره راه بیاندازیم و فکرشون اینه که بیان این جا ... من نمی دونم که چه کار می تونم بکنم یا باید چه کار کنم. ترم دیگه که درس ام تموم شه بهش فکر می کنم. خیلی جالبه که همه این ها واقعیت داره ولی داستان پنج سال پیشه که این اواخر هر شب در خواب از ذهنم میگذره. توهم اش الان هم تو دفتر تمام سرم رو گرفته! بابا اون جا راحت خوابیده و من خواب می بینم که چرا کم میبینمش. آخه خیلی دوستش دارم.
آخر توهمه!
آخر توهمه!
20071221
تجربه آموختن و تجربه آموختن
این ترم رفتم دانشگاه درس دادم شاید دلم رو نزنه شاید کمک کنه شاید بدرد فردا بخوره شاید کمکی به کسی باشه شاید جالب بشه امروز که داره ترم تموم می شه فکر می کنم این یک ترم بهم یک عمر گذشته من لیاقت ندارم چیزی به کسی یاد بدم گرچه از خیلی ها خیلی خیلی بیشتر می دونم....بیشتر معلم هام هم همین بودن
در ترمی که گذشت از دفتر خیلی ناگهانی جدا شدم و خیلی ناگهانی تر در دو دانشکده معماری درس دادم حالا که دیگه داره ترم تموم می شه گرچه بسیار از این تغییر راه ناگهانی
لرزیدم اما پشیمان نیستم چون کاری کردم که نکرده بودم.من با این کارهای نکرده که فردا یک تجربه می شود زنده ام
من زنده ام و
من برای پریدنی که هر روز انتظار می کشم زنده ام
من هنوز زنده ام
در ترمی که گذشت از دفتر خیلی ناگهانی جدا شدم و خیلی ناگهانی تر در دو دانشکده معماری درس دادم حالا که دیگه داره ترم تموم می شه گرچه بسیار از این تغییر راه ناگهانی
لرزیدم اما پشیمان نیستم چون کاری کردم که نکرده بودم.من با این کارهای نکرده که فردا یک تجربه می شود زنده ام
من زنده ام و
من برای پریدنی که هر روز انتظار می کشم زنده ام
من هنوز زنده ام
20071118
its now to turn it off
الان وقت اینه که جوراب رو پشت و رو کنی
خیلی وقت ها پشتش هنوز بو نگرفته
میشه یه مدت دیگه هم پات بکنی
گاهی وقتی درش می آری می بینی پات هم گندیده
امیدوار باشیم که پایمان سالم باشد
بدون پا کجا بخزیم؟
خیلی وقت ها پشتش هنوز بو نگرفته
میشه یه مدت دیگه هم پات بکنی
گاهی وقتی درش می آری می بینی پات هم گندیده
امیدوار باشیم که پایمان سالم باشد
بدون پا کجا بخزیم؟
20070601
داستان کوتاه
پسر جوان چندين بار تلاش کرده بود اما نتوانسته بود با او درست و حسابي صحبت کند. اين بار او را ناگهان جايي که انتظارش را نداشت ديده بود اما در چشمانش نگاه کرد و او را بي مقدمه به ناهار در بهترين جايي که به ذهنش مي رسيد دعوت کرد
من نمي دونم دقيقن بايد چي بگم
پسرک نمي دانست که دختر روياهايش در ذهنش از اين ضيافت چه تعبيري دارد
مگه بايد حتما چيزي بگي .طوري شده پسر؟
نه ! چطور بگم ؟ چند روزه فکر ميکنم ديگه نميتونم بهت نگم که خيلي دوستت دارم
گارسون چرک و چبيل اما با مزه کافه بعد از مدتها از راه رسيد و بي مقدمه گفت: غذا! استيک! نسوزي! شاتو بريان! دلستر نداريم! جا هم کمه غذاتون رو خوردين
!خر
وقتي از هم جدا شدند حرف هاي بسياري بين آنها رد و بدل شده بود. پسر جوان آنچه مي خواست بشنود نشنيده بود ولي خورشيد خسته آن غروب بهاري در دل او طلوع مي کرد. اميدوار شده بود چون دست کم سرانجام چيزي ناگفته نبود
من نمي دونم دقيقن بايد چي بگم
پسرک نمي دانست که دختر روياهايش در ذهنش از اين ضيافت چه تعبيري دارد
مگه بايد حتما چيزي بگي .طوري شده پسر؟
نه ! چطور بگم ؟ چند روزه فکر ميکنم ديگه نميتونم بهت نگم که خيلي دوستت دارم
گارسون چرک و چبيل اما با مزه کافه بعد از مدتها از راه رسيد و بي مقدمه گفت: غذا! استيک! نسوزي! شاتو بريان! دلستر نداريم! جا هم کمه غذاتون رو خوردين
!خر
وقتي از هم جدا شدند حرف هاي بسياري بين آنها رد و بدل شده بود. پسر جوان آنچه مي خواست بشنود نشنيده بود ولي خورشيد خسته آن غروب بهاري در دل او طلوع مي کرد. اميدوار شده بود چون دست کم سرانجام چيزي ناگفته نبود
Subscribe to:
Posts (Atom)
