20130808

داستان کوتاه

کمی پیش از این به مسابقه ای برای داستان کوتاه نویسی دعوت شدم...ایده هایی در سر داشتم اما هزار تا گره دیگر هم در ذهن و  ننوشته های دیگری برای نوشتن. پس ننوشتم

امروز که مجبور بودم دو هزار کلمه متن را یک روزه سامان دهم و بازنویسی کنم تا با دو هزار کلمه ی دیروزبشود چهار هزار تا و نذرم ادا شود که فردا موعدش است باز به یاد مسابقه ی داستان کوتاه افتادم

قصد داشتم در مورد اقای مسنی بنویسم که وقتی چند روزش بوده به مادرش پیشنهاد خریدش را داده اند و او بچه را از چشم خریداران المانی پنهان کرده که از سرشان بیفتد

مدتی پیش چند روز پی در پی از در خونه ی آقای عکاس ...که رد می شدم به یاد می آوردم که دوست دارم نمایشگاه عکسی ترتیب دهم که موضوع و ایده و عکاس و ...را خودم بچینم...عکاسش را هم انتخاب کردم

قصد دارم داستان های مرد میانسال را عکاسی کنم و البته میانسالانی که داستان هایی بسیار در دل دارند

ایده ی خوب عکاس را سر ذوق اورد

صدای راوی که قصه ی خودش را میگوید شنیده و عکس دیده می شود

ای عکاس ها ای عکاس ها بشتابید

20130728

مسجد پشت تیاتر آری! مسجد پشت تیاتر شهر نه!

اي زعماي معمار! من بارها در حفاظت شده ترين! شهرهاي اروپا چرخيده ام و مثل خيلي از شما رفقا بناهاي نوين و البته فرمال را در ميانه و مجاور بناهاي تاريخي حفاظت شده ديده ام. در کار حرفه ای و در محیط دانشگاهی هم با بافت های واجد ارزش های تاریخی بسیار درگیر بوده ام و مستندات تجربیات بسیاری را مطالعه کرده ام. در پاريس، برلين، استراسبورگ، زوريخ، آمستردام و حتي رم ميتوانيم مثال هاي زيادي بياوريم. همه شان همنه تنها از ارزش بناي تاريخي نكاسته اند كه به ارزش هاي سايت و محله و منطقه تاريخي افزوده اند. سايت هاي تاريخي موميايي نيستند.تجديد حيات و باز زنده سازي و پويايي لازم دارند و اصولن معنای حفاظت این نیست که تا چشم کار می کند در اطراف هیچ کار نکنیم مبادا اشتباه کرده باشیم. این عرایض را هم استنتاجات بنده نیست. سايت تياتر شهر و ساخت وسازهاي مجاورش هم بايد با اين ديد بررسي تحليل شوند. تحليل بناي مسجد بايد با توجه به معيارهاي حفاظت بافت هاي تاريخي و آموختن از تجربه هاي موفق انجام شود.با اين ديد به نظر من مسجد آقاي ... گرچه شاید به این حرف ها کاری نداشته ( شاید هم داشته) خيلي هم می تواند به جا و موفق باشد. مسایل اداری و مالی و بند و بست پشت پرده اش هم ربطی به اصل موضوع ندارد. بهانه نسازید. بايد رصد كرد تا انتها و دید که بازخورد اجتماعي اش چه خواهد بود.نقد هم معنی اش معلوم است با هجو و تخریب فرق دارد. علم و دانش و تجربیات ممالک متمدن هم توهم نیست و نمی توان انکارش کرد. ضمنن من هیچ نسبتی با پروژه و دست اندرکارانش ندارم و سمپات هیچکدومشون هم نیستم. 

20130724

رانت کلفت، شهر آباد

گرچه عمیقن معتقدم که رانت های معماری و ساختمان شدیدن به بی عدالتی در پرورش استعداد های حرفه ای مستقل لطمه می زنند و چه بسیار مسابقات که برنده هاشان از قبل معلومند یا چه بسیار معماران جوان رده ی متوسط که با همین رانت ها سر  از روی جلد ژورنال ها در می آورند
و البته این مختص ایران هم نیست
اما باز هم 
کاش از قماش "رضا هاشمی" ها و" ناظر عمو" ها در این تهران آشفته صد تا داشتیم
 تا تهران میشد بهتر از پاریس یا حتی برلین

20130713

از پس ماه ها و امروز با سیاوش

بازی از زمان فیلتر شدن بلاگ اسپات شروع شد. این که چرا من باید بنویسم ولی خوانده شدنم محال باشد چون فیلترم. تصمیم گرفتم بلاگم رو ببرم روی هاست خودم و تا اون موقع که لابد چند هفته س کمتر بنویسم
 نبردم و ننوشتم و الان ماه ها گذشته و به سال رسیده

امروز پسری دارم به نام سیاوش . هجده روز سن دارد و هنوز گاهی که خیره میشود به جایی چشمانش چپ می شود

من به زودی به هاست خودم نقل مکان میکنم و بی وقفه مینویسم از روز های که پس هم می ایند و بعد از این سی و دو سال لابد چند سال دیگری هم مشغولشان هستم

من به هاست خودم می روم؟
من؟
آیا من؟

20120405

ایرانیزاسیون هنر خیابانی

یک: سه چهار سال پیش این آقا را در یک روز ابری اواخر تابستان جلوی مرکز فرهنگی کارتیه مدتی زیر چشمی رصد کردم . فرصت پیدا کرده بود در حاشیه نمایشگاه گرافیتی در مرکز فرهنگی روی دیوارهای ژیگول ساختمان نقاشی کند.سر تا پای ساختمانی که اتفاقن همان اواخر افتتاح شده بود را عده ای در مدتی نه چندان طولانی خط خطی کرده بودند
دو: از چند و چون و ریشه ها و گرایشات و فراز و نشیب های هنر خیابانی خیلی ها گفته اند و کمابیش می دانیم از کجا آمده وچرا مانده و دیده ایم که همه جا هست.کمتر فیلم سینمایی اروپایی هست که سکانس های شهری داشته باشد و کادر هایی با نقاشی خیابانی هایی در پس زمینه نداشته باشد.موافق و مخالف هم همه جا دارد و هیچ کجا نقاشی دیواری یک روش آفرینش هنری مجاز و قانونی نیست به گمانم
سه: و البته شاید هیچ کجا هم مثل تهران این طور خصمانه به سمت چیزهایی که نمیشناسندش سنگ پرت نکنند.این یک نمونه از نقاشی های دیواری خودجوش - در مقابل هنر نمایی های شهرداری - است (بوده)در شهرک اکباتان که گویا خودش و امثالش مرتبا توسط شهرداری پاک می شوند
چهار: این یکی از نمونه های فرمایشی است در تقاطع ولی عصر و توانیر....که البته از شر نقاشان خیابانی واقعی در امان نمانده است. سنت پر سود زیبا سازی دیوارهای شهر با نقاشی دوچرخه سوار ابرنورد و پل عابر پیاده ی بی انتها و هزار ایده ی نا مانوس با آن چه در شهر می گذرد مدت زیادی است که به تجارتی کمابیش مافیایی تبدیل شده
 با در نظر گرفتن تمام جوانب و مرور عمده ی نظراتی که در وب سایت ها یا مجلات تخصصی و عمومی هنر و معماری منتشر شده و در قالب متن کوتاهی یک بار سعی کردم فرق بین آن چه این جا می گذرد و اصل داستان را شرح دهم و مدعی شوم که حالا همه جا را هم نقاشی نکنیم آسمان به زمین نمی آید. دلایلش را در لینک پیوست کامل می خوانید
 


20120206

من و ماکت های شهری م

چند سال قبل فرصتی پیش آمد تا درگیر طراحی و ساخت ماکت هایی از شهرهای تاریخی ایران باشم....تجربه ی بی نظیری بود و گرچه هنوز فکر می کنم کارفرما نمی دانست چه می خواهد و چه بدست می آورد اما من و دوستان ام بسیار تلاش کردیم تا آن چه باید ساخته شود....مدتی پیش به پیشنهاد دوستی در پایگاه خبری شهر الکترونیک - که به تازگی راه اندازی شده و در غیاب رسانه های تخصصی آن لاین تاثیر گذار می توان گفت که خوب کار می کند - یادداشتی با عنوان "ماکت های شهری، راهکار فهم بهترشهرها" تنظیم کردم...گرچه متن با تغییراتی در عنوان و حذف تصاویر منحصر بفردی از ماکت های مذکور و اضافه نمودن یک تصویر"تزیینی" منتشر شده اما باز هم دوست دارم  این تجربه را با مخاطبان خبرگزاری ای که با هدف اطلاع رسانی و ارتقا سطح دانش مدیران و دست اندرکاران شهر راه اندازی شده استبه اشتراک بگذارم. تصاویر حذف شده را این جا و نسخه ی خبر گزاری را این جا ببینید

20120118

شهریار ساکن خیابان سیزدهم

دیروز بعد از یازده سال توی آپارتمان شماره ی یازده همدیگرو دیدیم اما انگار خیلی همه چی عادی بود...من تلفن می زدم و این طرف اون طرف می رفتم تو هم دنبال کارهات تو گوگل داکز بودی. این برخورد مون با هم شاید عجیب تر از نقش تو توی تصویر های ذهنی تکراری من بود.
از تو هنوز هم گاهی یا شاید هم باید بگم خیلی روزها پرده هایی تو ذهنم میاد...آخه من تصویر های  ذهنی زیادی دارم که گاهی پویانمایی هایی میشن که در بیداری  از  جلوی چشمم رد میشن...
-          از لای شمشاد های کنار میانبر پشت موتور خونه دیده میشی...میای اما صدا نمی کنی من رو....بابام می بیندت...از سر دیوارک کنار یاس سفید با هم حرف می زنین من توی خونه ی خودمونم ولی شما دو  تا رو از تو خونه ی همسایه می بینم...عجیبه اما هیچکدوم من رو صدا نمی کنین....تو دستات رو می کنی تو جیب هات و کنار اون ردیف سروها همین طوری میری و از خیابون اصلی رد میشی و میری توی خیابون سیزدهم....سرویس شهرک  پشت سرت از خیابون اصلی رد میشه....دوربین ذهن من خیلی به زمین نزدیکه....بند بین بلوک های سیمانی کف میانبر پر از میوه های خشک درختای کاجه.

20120114

پرنیان، تو خدایی!

پارسال یه روز پرنیان - یکی از همکلاسی های هنرها - تلفنی راجع به یه پروژه و این که دوست داره ما که سرگرم یه سری ایده برای نما هستیم یه نظری بدیم راجع به کارش با من صحبت کرد.  از قضا با همه ی حواشی ای که داره من همیشه کمابیش فکر می کردم میشه روش حساب کرد و خوب سابقش هم برام مثل خیلی های دیگه بود کمی خوب کمی بد واقعا اون قدر موقعیتش مهم نبود که خیلی طبقه بندی 
شده رفتاراش رو تو ذهنم تحلیل کنم....برا خودش یه احترامی داشت
رفتم و یه لاس نیمه فرهنگی ای در محل زدیم و یادم میاد کلی هم در مذمت کارفرماهای چنین و چنان و نقش و رسالت تعیین کننده ی معماران فرهیخته مزخرف بافتیم
ما طراحی کردیم و دو دستی تقدیم دوست قدیمیمون کردیم...ایشون  هم بعد از این که در پاسخ استعلام ما گفتند طرحتان نپخته بود استفاده نکردیم....همان را از جنس دیگری که کارفرما بیشتر می پسندید ساختند و بعد از ماه ها من اتفاقی خبر دار شدم ...بیشترش را 
اینجا بخوانید
یه رفیق جوانی تازگی پیدا کرده ام که به نظرم باسلیقه و البته بسیار دقیق است. ایشون داشت اتفاقی کارهای ما رو تو دفتر تورق می کرد که رسید به این طرح که البته ساخته نشده و نشانی و راهنمایی هم نداشت که بگه چیه و کجاست...گفت آقا این احیانا یه رستوران در فرمانیه نیست؟؟؟

20111216

آستانه ی گذشت


بی راه نیست مدعی بشم که چیزی به نام آستانه ی شادی، آستانه ی علاقه و آستانه محبت هم وجود داره چند ماه پیش یه شب با دوستانم در یکی از تفرجگاه های تهران قدم می زدیم ...بی هوا توافق کردیم بریم از بالای اون برجی که می دیدیم بانجی کنیم...خیلی خلاصه یعنی یه عالمه پول بدیم بعد 12 طبقه متعارف ساختمونی بریم بالا و از اونجا به پشتوانه ی یه طناب بپریم پایین تا پریده باشیم پایین ...تا اون موقع فکر نمی کردم من این کاره باشم...امروز به نظرم میاد بعد از اون پرش که در واقع قرار گرفتن در موقعیتی بود که نمی شد تغییرش داد آستانه ی ترس من دیگه معلوم نیست کجاست واقعا دیگه از هیچ چیزی ظاهرا نمی ترسم....دیروز از یه برجک آب بالا رفتم تا از اطراف عکاسی کنم خیلی بلند نبود شاید فقط چهار یا پنج طبقه اما اون نردبان لرزان و البته اون چند تا میله ای که اون بالا یه سکو ساخته بودند بدون حصار و بدون نرده و بدون هیچی چیزی نبود که من وقتی خیلی هم ضروری نیست ازش بالا برم...واقعا برام فهمیدم که دیگه مهم نبود چون بهش فکر کردم که این چیه دارم میرم  روش و به خودم گفتم خوب اینم مثل یه راه پله ی معمولیه فرقی نداره
قدیما خیلی سریع عصبی می شدم...مدتی تلاش کردم در مواردی که برام خیلی مهم بود خیلی اذیتم می کرد و خیلی حیاتی بود خشونت نکنم....چند روز پیش شرایطی پیش اومد که به روال سابقم اگه رفتار میکردم به راحتی می تونستم گردن طرف رو بشکنم به راحتی یعنی به راحتی اما من اصلا عصبانی نشدم...در واقع ظاهرا دیگه چیز زیادی نیست بتونه من رو عصبی کنه.....به همین ترتیب میشه قصه های سر هم کنم برای شادی و البته محبت....من دارم بسیاری از عواطفم رو با ای بالارفتن آستانه ها از دست می دم.....چی هست که بشه دوست داشت و دیگه چی میتونه باشه که بتونه من رو منزجر کنه وقتی منزجر  کننده ترین ها پیش میان

20111125

زندگی به سبک انباری


خیلی سال است که اسیر انباری ام. گاهی فکر می کنم یکی از بدبختی های جامعه بشری وجود انباری است. چیز هایی که دیگر نیازی به آنها نیست چرا باید جایی نگهداری شوند؟ چیز هایی که هنوز گاهی مورد نیاز هستند را دور و بر خودمان هم می توانیم جای دهیم....شاهد مدعی هم این است که ما اشیا مختلف بی ربط را روی هم می چینیم و باز هم می چینیم و می چینیم...گه گاهی هم یک تکه ای را از همان دم در روی بقیه پرتاب می کنیم ...فقط چند قلم اساسی مثل گونی برنج یا آلات و ادوات کوه نوردی است که این جلوها دم دست هستند.گاهی بند کوله پشتی ای که لای بقیه چیزها گیر کرده یک صبح جمعه ی بارانی که می خواهی بری کوه مصیبت ساز می شود...تو کوله را فقط خواستی بیرون بکشی اما همه چیز با همان بند لعنتی ناگهان بر سرت می ریزد.....بسیار پیش امده که رفته ای انبار تکانی کنی اما در چند دقیقه ی اول اسیر مثلا یک تقویم پاره پاره ی پانزده سال پیش شده ای. می خوانی و می خوانی تا وقت می گذرد....واقعا چندین سال پیاپی است که هر ماه و هر فصل در فهرست کارهای ضروری مرتب کردن و پالایش انبار را هم قید می کنم....شب های زیادی کابوس می بینم که انبار بر سرم اوار شده است.....من با پشتی های زیبا و بانمک و دست نخورده ای که روزی بر انها تکیه زده و بهترین کتاب ها را خوانده ام و فیلم ها دیده ام امروز چه کنم؟ این کتاب های کهنه را چه باید کرد؟ مصیبت اصلی انبار داری مربوط به کارتن های اسباب زندگی است...شاید اگر خانه بدوش نبودم این یک قلم را راحت تر معدوم می کردم...گرچه میبینم  بسیارند مردمی که بعد از یک عمر زندگی در یک خانه زیسته اند و کوهی از این کارتن های خالی در انبار دارند.انبار یک آقای میانسالی را به کمک پسرش شاید ده سال پیش می رُفتیم...واقعا به ظاهرش نمی خورد که سی سال پیش شراب فلان تبریز می خورده و برای هفته و ماه ها سیگار های عجیب و غریب انبار می کرده...آخر اصلا او سیگار نمی کشید آن روز که ما دیدیمش.....
با این انبار پراز خاطره چه باید کرد که هوایش هوای پریشانی است....دور خودت بین آن خرت و پرت ها با مصیبت جابجا می شوی و گاه لبخند می زنی و گاه بغض می کنی....شاید عده ای گاهی اشک هم ریخته باشند. آقای عزیزی که سال هاست از میان ما رفته چند سال (دو سه سال شاید) آخر عمرش را صبح و شب بین همین خاطرات سپری می کرد...میز کارش را همان وسط سوار کرده بود... عجیب بوی کهنگی گاه دل نشین می شود.....
تمام اش را دور باید ریخت چون اگه شانس بیاوری یه دهه ی دیگر دوباره یک دانه(انباری پُر) بهترش را دست و پا کرده ای....می خواهم پا فراتر بگذارم...بسیاری از چیزهایی که دورمان چیده ایم و حتی ابزار کارمان هستند هم لیاقت شان به ترتیب انباری و سپس نابودی است...هر آن چه پا بندت می کند هر چه باید مدام مراقبش باشی، هر چیز که گرفتارش می شوی هم جزو این رده بندی است.....من امروز مطمین هستم که تا انباری را از زندگی مان حذف نکنیم نه بزرگ نه مرد نه موفق نه پیشرو و نه ثابت قدم می شویم. امروز صبح من هم باز ناامیدانه در انباری گذشت.


20111023

TED Talks

هر از گاهی به "تد" سر میزنم و ویدیویی را که کسی توصیه کرده یا جایی معرفی شده میبینم.این یکی را ااتفاقی دیدم. دو سال پیش خیلی تیوریک و بر اساس مدل های ریاضی اینده ی ایران به اصطلاح پیش بینی شده ...گذشته از اینکه به نظر من اطلاعات اولیه که مبنایش رسانه های جمعی عمومی بوده ناکافی به نظر میرسد؛ ان چه در ان روز ادعا شده خیلی هم پس از دو سال دور از ذهن نیست...با اینکه گوینده ظاهرا شخص معتبری است اما بیشتر به یک بازی کلامی شبیه است تا یک نتیجه گیری منطقی... به هر حال ارزش دیدن دارد.... توصیه می کنم برخی از کامنت ها را هم بخوانید جالب است....جالب تر اینکه از دو سال پیش هیچ پیام تازه ای زیر این ویدیو ثبت نشده....

20110925

گویی بر عبث می پاییم

دو سه روزیه که باز در سفریم 
تلاش میکنم طبق معمول اسیر اندیشه های تفاوت سنجی این جا و آن جا ( ایران و اروپا)نشوم
به ما چه که در اروپا چه می کنند
ما هستیم در تهران و شزایط خودمان
چه اهمیتی داره ما چفدر عقبیم یا این ها چقدر جلو تر هستند
چرا باید معانی اساسی شکل دهنده ی جامعه ی مدرن
مثل قوانین و نحوه اجرا و رعایت آن ها
یا مثلا طرز تلقی مردم از مناسبات اجتماعی
یا حریم خصوصی 
 یا نقش پایگاه های اجتماعی - مذهبی مثل کلیسا 
را با معادل هایش در جامعه ی خودمان مقایسه کنم
سر صبحانه نهار و شام لازم نیست حرف ها همین ها باشند

اما ظاهرا تلاش بیهوده ای است، من که نمی توانم

20110918

خودآگهی های تجربی

حواسم باشه از این به بعد برای پختن غذا آتیش اختراع نکنم و هر بار کسی گفت شما؟ من شجره نامه ام رو نگم
اگه قرار شد کار تازه ای انجام بدم تمام کوله بار آرزوهام رو توش خالی نکنم و اگه دو روز فرصت شد جایی برم دنبال استفاده بهینه از تمام لحظه هاش نباشم
اگه  قرار شد کمکی به کسی بکنم لازم نیست خودم رو فنا کنم 
لطفا هر بار که بر عمر رفته نظری می افکنم بی زحمت از سال هزار و سیصد و شصت شروع نکنم. همین یک سال قبل رو ادم بتونه 
تحلیل و تفسیر کنه هنر کرده

20110917

1235

ما تاوان ندانم کاری گذشتگان را پس میدهیم؟"
یا آیندگان تاوان ندانم کاری ما را پس خواهند داد؟
همه چیز وقتی به تاریخ پیوست آماج انتقاد میشه
و کیه که از گذشته راضی باشه؟
حتی اگه 
ادم حواسش باشه که دیروز هر کاری در توانمون بوده انجام دادیم
"اصولا آدمی زاد اونقدر خودپرست هست که هر کاری دستش بیاد برا خودش میکنه
سی و یک جولای دوهزار و یازده

جالبه که یادم نمی یاد اینا چی بوده نوشتم

20110908

هیچ سر و هزار سودا

http://www.responsivefacade.carbonstudio.ir/
گاهی فکر میکنم کار داره من رو هضم میکنه
یه نشونش اینه که سر و کله ی پست های کاری هم به این صفحه داره باز میشه
پروژه ای که نزدیک دو سال سرگرمش بودیم رو شروع به اجرای کارگاهی کردیم 
میشه به نظرم هزار جور مختلف راجع بهش حرف زد
کلی نقد
کلی نکته
یه داستان بلند
کلی ابتکار
یه عالمه عمر رفته
که به مرور لابد نوشته میشه

20110821

تجربه ی [من از] تهران

شهر به خانه بر میگردد، خیابان طالقانی، زمستان هشتادونه

تمام سال های مدرسه در جواب پرسش"بچه ی کجایی؟" بدون فکر می گفتم: " مال این جا نیستیم. پدر و مادرم سال ها پیش برای کار این جا آمده و ماندگار شده اند."
 مطمین بودم که من این جایی نیستم. بیشتر برای دید و بازدید و گاهی کار می امدیم تهران. محله ی قدیم پدر و مادرم را محله ی خودم می دانستم و با منوچ – دیوانه ی محل – که آن روز جای پدرم بود! و ته بن بست کنار خانه ی مامان بزرگ با مادرش زندگی می کرد؛ احساس آشنایی می کردم.آن روزها از جوی-جوب- صدای پیت حلبی می آمد.
خیلی ناگهانی و لابد شبیه خیلی ها من هم " دانشگاه قبول شدم"؛ ناگهان تهرانی – و به خیال خودم تهرانی تر- شدم. در این دوازده سال هر شب در رویا برنامه ای می چینم یا احتمالاتی را بررسی می کنم که اگر در میان مدت محقق شوند من دیگر در تهران نیستم؛ یا صبح ها در ساحل خزر در دوقدمی خانه ام میدوم یا یک فنجان قهوه مثلا در برلین؟زوریخ؟پاریس؟در فلان کافه ی سر راهم می خورم.می دانم که این را تمام آن هایی که روزی به این شهر آمده اند و هنوز گهگاه به راه رفته و پشت سر می نگرند، بارها تجربه کرده اند.با این که امروز هیچ کس را در شهر کودکی هایم ندارم اما از صدقه ی سر مصایب تهران آن را آشنا تر از همیشه می بینم.
گاهی آرزو میکنم کاش یک شهرستانی درست  و حسابی بودم. در کودکی و نوجوانی معمولا بابا در خانه ناهار می خورد و بعداز ظهر می خوابید. گاهی که برای کار به شهرستانی می روم هنوز هم دوستم ظهرها مثل همه در خانه اش ناهار می خورد و گهگاه بعداز ظهر می خوابد.
من در تهران زیسته ام، جوانی ام را گذرانده ام، کار کرده ام، عاشق شده ام، کار و باری ساخته ام و بالیده ام اما هیچ جا محله ی من و هیچ کس همسایه ی من نیست. مسیری که سال ها هر روز طی کرده ام هر بار برایم ناآشناست. تهرانِ من هر روز صبح، آمیخته ای تازه است که باید سپری و گاهی هم  شاید ذره ای کشف شود و فردا باز غریبه ای ناشناس است. آنقدر گنگ و غریبه که حتی چیزی که ماه هاست بدان مشغولم و برایم کار تلقی می شود فرسنگ ها از آنچه در تهران میگذرد فاصله دارد.*

*مدتی بود به بهانه ی تورق ِ شماره ی تجربه ی تهران ِ مجله ی حرفه هنرمند میخواستم حرفی از این شهر بزنم....
آن چه ما می نویسیم برای اینکه مستند باشد و قابل ارجاع نیاز به اسبابی دارد که نه تنها در یادداشت های  آن شماره از آن مجله به ندرت دیدم که وقتی بی داشتن شان شروع به نوشتن کردم باز هم خاطره ای شخصی شد که به بهانه ثبت شدن در وبلاگ شخصی ام و نه در یک نشریه ی معتبر، بخشی از آن را  این جا منتشر کردم.
تجربه ی تهران به جای دیوان تحربه های شخصی عده ای از تهران می توانست بازشناسی جدی تری از تهران بر پایه ی تجربیات اشخاص باشد.

20110816

گردشگری ایرانی

یک: وبسایت بوکینگ دات کام شامل 159937 هتل و ....در سراسر جهان است

دو: حتی یک هتل از ایران در این فهرست نیست

سه: در خبرها آمده و تکذیب هم نشده که تعداد گردشگران خارجی امسال نسبت به مدت مشابه پارسال 300 درصد رشد داشته
چهار: ؟

20110815

بی نام

من به زودی ثابت می کنم که یه نفر میتونه در مسیر تحقق طرح معماریش خودش رو تباه شایدم فدا کنه


20110805

توهم پلورالیسم

Berlin,August2009
  روزی که این عکس گرفته شد بی هدف در خیابان های شهر برلین پرسه میزدم و احتمالا فقط از ترکیب این همه بطری در یک ویترین خوشم آمده یا اینکه حداقل الان چیز بیشتری به خاطر نمی آورم.  امروز اما دیدن این  همه تنوع بطری ها در یک ویترین کوچک مرا جای دیگری می برد. نوشابه های سیاه و زرد مان را به یاد می آورم که تازگی ها هزار برند و نام و عنوان تجاری دارند اما همه شان یا سیاه اند یا زرد یا مزه ی پپسی می دهند یا کانادا یا کوکا. درعین این همه تنوع ما چیز زیادی به چنگ نیاورده ایم ...آن بطری های پشت ویترین به نظرم تجسم طنزآمیز یک جامعه ی پلورال است که به واسطه  پذیرفتن تکثر آرا به عنوان رمز پویایی تنها نوشیدنی زمزم و تنها سواری، ایران خودرو نیست

20110804

زمانی برای خرابی کولرآبی ها

   شاید این کسالت یه بعدالظهر گرم مردادماه نیست که دو روزه من رو سرگرم کرده با خودش شاید هم هست ولی کی میتونه بگه که یه هوای فوق العاده الوده با سر و صدای شدید موتور ها و ماشین ها در یه خیابان شلوغ مرکز شهر به علاوه ی گرمای سی و نه درجه ای نمی تونه کسالت آور و ازار دهنده باشه....و البته اضافه می کنیم یه کوه کار های گیج کننده و سخت که روی هم تلنبار شده اند
   هر چی هست از دیروز عصر شروع شد که تنها بودم در این دفتر و ناگهان از دریچه ی کولر بالای سرم دود سیاهی با شدت زیاد به اتاق تزریق شد....کاملا مشخص بود که کسی داره گاز اشک اور یا چیزی شبیه اون رو به اتاق تزریق میکنه تا من رو غافلگیر کنه و کماندو های لباس سیاه ماسک دار حمله کنند ایده ها و نمونه های نهایی مکانیسم من رو که حاصل دو سال تلاش احمقانه ست بدزدند.

   موتور کولر آبی سوخت


   اونقدر جای قرارگرفتن این دستگاه مسخره ناجوره که خجالت میکشم تعمیر کار بیارم با این همه ادعا در امور فنی. گرچه این ایده پردازیه صاحب ملک بوده اما خوب تعمیر کار حتما خواهد امد و به این وضع خواهد خندید
   موتور نیمه مشتعل و نیم مذاب به دست وارد خیابان شدم....خیلی زود یه موتور نو که هم قیمت تعمیر همان سوخته ست– میگن سوخته اش بیشتر میگیره – در دستم بود....تا کمر در کولر بودم  و روی لبه ی یه پروفیل با سری چسبیده به زیر سقف، ایستاده عرق میریختم که میهمان آمد!
   
   چرب، چرک، خیس و عصبی بودم
   
   مهدی و مهدا میروند امریکا. حداقل چهار سالی میمانند اگر شش سال نشود. یکی دو سال بیشتر نیست که ما بعد از یه رفاقت چندین و چند ساله خیلی بیشتر دوست شده بودیم با هم....حیف شد...دقایقی به صحبت راجع به اینکه همه رفتند و میروند از این شهر  و مرگ بر این و آن گذشت و رفتند.رفتند.رفتند.
   امروز بالاخره فهمیدم ایراد کار کجاست و کولر  روشن شد؛ بدون اینکه تعمیرکار بیاید و به جای کولر بخندد....
   هوا هنوز گرم است....تسمه شل نیست پس لابد اندازه ی موتور درست نیست....
   
   جنگ جنگ تا پیروزی